شنبه 1387/6/16 ساعت 01.11   Home   Links   Admin
پنل کاربری
پیوند ها:
5لینک آخر :
1. name yek koodak be ahmadi nejad! (1)
2. دعای قبل از نوروز (1)
3. namayeshgah!! (1)
4. امتحان! (1)
5. موضوع انشا: اوبونتو بهتر است یا ویستا؟ (1)
Get Firefox
www.flickr.com
PooYaa's photos tagged with blog More of PooYaa's photos tagged with blog
آمار سایت ...
22653 انسان
RSS feed
Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

یک سخن ارزنده..

ترجیح می دهم در کاری که بدان علاقه دارم شکست بخورم تا در کاری که از آن متنفرم پیروز شوم ..

(.. عالی گفته ..)

نوشته شده در تاریخ جمعه 1387/6/15 ساعت 22.49

گفته (1) ...


رابطه یا انگور؟؟..

طی تفکرات جدیدم به این نتیجه رسیدمکه : رابطه ی بین 2 نفر مثل انگور میمونه 

اولش مثله غورست همچین چنگی به دل نمیزنه.. بعد 2تا حالت داره : یا میشه آبغوره، مثل دوستی هایی که توی همون ابتدا میمونه یا میشه انگور(وقتی کمی رابطه صمیمی تر میشه) .. بعد وقتی یکمی صمیمتر شد باز 2تا راه داره .. دیدین وقتی 2 نفر با هم یکم صمیمی میشن بیشتر همدیگرو میشناسن و در نتیجه عیب های همدیگرو بیشتر میدونن و تفاهم و تفاوت های هم رو .. اینجاست که دوستی یا میشه سرکه یا روم به گلاب میشه شراب ..

وقتی دوستی داره میشه شراب بدبختیا شروع میشه .. چون اگه یکم کم بذاری تو این مرحله شرابت خراب میشه ... ولی وقتی درس شد .. هرچی بیشتر بمونه بهتر میشه :> ... به به ..

به به ... پس از این به بعد اگه روتون نمیشه به کسی پیشنهاد بدین بگین : شراب من میشیی؟؟ :"> ... 

نوشته شده در تاریخ یک شنبه 1387/6/10 ساعت 22.38

گفته ها (17) ...


هرکه را ...

هرکه را اسرار عشق آموختند   مهر کردند و دهانش دوختند

دیروز این بیت شعر رو دیدم .. یک لحظه رفت تو وجودم ! .. به ظاهر این نکته دریافت میشه که "ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز/کان سوخته را جان شد و آواز نیامد" هست .. ولی به نظر من یک چیز دیگه نهفته هست توش .. اونم اینه که اسرار عشق رو هر کسی نمی تونه بفهمه .. اگرم فهمید به هیچکس دیگه نمیتونه منتقلش کنه (به همون دلیل که اسرار عشق رو هیجکس نمیتونه بفهمه) .. (شاید بگین اصل شعر این بوده که هرکه را اسرار حق آموختند.. بهتون میگم اگر بیشتر توجه کنی عشق = حق ...)

و یک بیت دیگه هست که با این 2 بیت میتونین زندگیتون رو کامل کنید ...

چه دارد جهان جز دل و مهر یار    مگر توده هایی ز پندارها

پس اگر موقعی که سرتون رو داشتین میذاشتین که فوت بشین ، ببینین عاشق دارین از این دنیا میرین یا نه .. اگه نه بدونین که هیچی از راه رو نرفتین.

پ.ن. مسلما منظور عشق عرفانی هست .. ولی ولی .. درختهایی که تو دشت میبینین اولش یک بذر بیشتر نبودن .. و بذر عشق عرفانی عشق زمینی(؟) هست .. مطمئن باشین مولانا همین طوری مولانا نشده .. شمس پدرش رو دراورده از عشق تا مولانا مولانا بشه .. (یکی از دلیلایی که دیوان عارف ها پر شعر های عاشقانه دل نواز(!) هست همینه ..)

نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 1387/6/7 ساعت 13.4

گفته ها (7) ...


كيش روز دوم و سوم.. ... :ي

سلام

روز دوم 

واي يك تئاتر به نام دزدان دريايي دزآشيب در راستاي اينكه اگه سانست بعد از ساعت 1 باشه كلاس داره ،‌ از ساعت 130 تا 330 صبح ! .. بهترين تئاتر زندگيم .. اسم بازيگراش :ملوان كريستوف كلم (نه كلما كولوم) .. ملوانهه ذ(ز)بل ! .. آشپز .. خدمتكار .. دكتر .. (اين سه تا خانوم بودن).. و پدر جپتو !‌.. .. يا بايد همش رو تعريف كنم يا... سطل آب هتل 4 خواب ؛ 930 بيدار :

پاسا‍ژ(پرديس 1 و 2 ،‌ مركز تجاري ،‌ ونوس ،‌مرجان ،‌ مرواريد ، گلابتون ‌، سكينه و..) = بنجل فروشي .. ستاره فارس خودمون كم تر بنجل داره ... آخر شب قرعه كشي : (مواد لازم) يك ارگ بود و يك صندوق قرعه كشي و در راستاي اينكه همه چي انجا ترين هست چندتا از جلف ترين مرد(؟)هاي روي كره ي خاكي! كارت بر ميداشت ملت سوت و شافتك .. خانوم فلاني برنده ي 1 دستگاه چنگال! ملت اينقدر حال مي كردن!..يا ميگفت هتل بزرگ داريوش 3تا كارت آب انار تقديم ميكنه به هركي بيشتر دست بزنه .. ملت ديگه به خاطر اين آب انار ببخشيدا ببخشيدا با لُمبَشون هم كف ميزدن ..

روز سوم

جت اسكي = سرعت مرگبار 70ك/س روي سطح آب () .. + صحنه هاي امم غير اخلاقي  روي جت اسكي هايي كه 2 سر نشين داشتن (به علت بالا و پايين شدن مفرط) .. و به علت بالا پايين شدن ستون فقرات آدم يك 2تا مهرش ميشه يكي ،و باسن آدم ميبنده بعدش (اسم دكتريش هست(روم به ديوار) : يبوست هاي كلاس) .. ديگه ماسه و اينا هم كه به همه ي منافذت وار ميشه هيچي .. (اطلاعات عمومي: جت اسكي كه سوار ميشي يك فيوز ميبندن بهت كه تا پزت شدي تو آب خاموش شه .. چون اگه فاصلش ازت 5متر هم بشه ديگه عمرا نميتونه بهش برسي ،‌چون تو دريا حركت خودت با آب جمع برداري ميشه و مشكل اينه كه نميدوني جهت آب از كدوم وريه .. بدوني هم كاغذ نداري شكل بكشي  كلا تلاش بيهوده ايه .. ديگه وقتي افتادي  و فحشات رو دادي بايد از پشتش سوار شي چون اگه از بقل سوار شي ميفته روت و اگه بيفته روت نقش همون شتر رو بازي ميكنه كه رو همه ميخوابه()..)

رستوران پاياب رفتيم واسه با موسيقي زنده و غذاي چرب.

عصرهم رفتيم پيش دلفين ها .. تو اون مجموعه دو تا باغ پرندگان داره ،توي ‌يكيش پرنده ها تو فقسن تو اون يكي ديگش آدما تو قفسن  .. اون يكي كه آدما تو فقس بودن جاي عحيبي بود  .. خروس! بود و كاكل به سر() و طاووس و فلامينگو و لك لك و لاشخور و قو فرياد زن ! و طوطي با صداي گربه! و (اين يكي ظاهرا به تازگي وارد جرگه ي پرندگان شده) تمساح!‌.. تمساح واقعا ترسناكه ،‌بيچاره ها اونقدر گرمشون بود دهنشون باز كرده بودن خشك وايساده بودن .. همه فكر كردن مردن .. يهو يكيشون دهنش رو بست!زمين مملو از مو شد (پشماي همه ريخت ) يك پرنده هاي هم بودن ظاهرا بجه ي طوطي بودن و ميمون چون شبيه طوطي رنگي رنگي بودن ولي از سقف آويزون شده بودن! ..

ديگه وقت دلفينا شد .. اولش 2تا گراز آبي اوردن ،‌ واقعا موجودات عجيبي بودن .. ما كه كف كرديم .. .. صحنه ي آخر با هم قهر كرده بودن آشتيشون دادن گفتن برين همديگه رو بوس كنين .. اينام شروع كردن .. خوب شد بيشتر ادامه ندادن ،خانواده نشسته بود .. بعدشم "سال وا دور سالي" باهوش ترين دلفين اونجا اومد. كارايي كه ميكرد : توپ رو مينداخت تو حلفه بسكت (پرتاب 3 امتيازيا! نه نزديك) .. از روي نت ميخوند .. نقاشي كرد!! نقاشيش رو حراج گذاشتن 290هزارتومان خريدنش مردم .. 3تا دلفين ديگه هم اوردن ،‌اونا هم خدا بودن .. 4تايي با هم مي رفتن ته آب و خيلي هماهنگ مي پريدن بالا (3 متر اينا) .. به طرز عجيبي روشون زحمت كشيده بودن ،‌همه ي مربي ها هم ايراني بودن .. يك صحنه بود يكي از مربي ها رفت تو آب و 2تا دلفين رفتن زير پاش و پرتش كردن تو هوا(طوري كه با برگردون يك توپي رو كه به سقف بود رو زد) و خوب بود در كل.

بعدش هم رفتيم قرعه كشي ماشين .. يك پشه ي لوكس برديم ..

بعدش هم كنسرت آرين .. ساعت 7 صبح پرواز داشتن ،‌ كنسل شده . ساعت 8 شب پرواز گرفتن باز هم نقص فني كنسل شده .. .. من باز رفتم همون تئاتره ..

و امروز هم كه داريم بر ميگرديم ..

(و هيچجا شيراز نميشه ك(( .. همه مسافر هايي هم كه اينجا هستن حسودي ميكنن ..)

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1387/6/5 ساعت 13.45

گفته ها (8) ...


.کیش روز اول

سلام.

وقت کم. پست mp3..

شیراز ساعت 9: تاکسی تلفنی --> پیکان جوانان فیروزه ای کپ لاستیک دور سفید --> سنگین --> سر پیچ تایر گیر میکرد به گلگیر!

فرودگاه = سالن مد. در حین تحویل بار پشت دست اوخ، خون. 

هواپیما = بوینگ جوانان کپ دو ملخه با 1000تا وصله رو بدنه .. 100متر در 2متر(باریک) ..سر و صدا .. رقص بندری .. حالت تحو = سرگیجه .. خلبان ابی گذاشته بود!.

پس از فرود اولین لحظه که پا رو از هواپیما گذاشتیم بیرون = یک سطل آب بریزن روت و سشوار رو روشن کنن .. افتادیم تو این اتوبوسا که از هواپیما میبره تا فرودگاه .. همه : اه خفه شدیم.. اتوبوس وایساد. همه: هِه (صدای تفس گرفتن) .. پا از اتبوس بیرون ، سطل آب ، یک نفر که تو فرودگاه داره قر میده.

فرودگاه = به سالن مد گفته بود زکی .. باغ میوه جات تازه همراه با موسیقی زنده! (ساعت 12 هست الان) .. یک تویوتا یاریس هدیه ویژه هر شب.. از در و دیوار برشور جشنواره میریخت ..

بارها گرفتیم .. ازینای هتل رو پیدا کردیم .. سلام کردیم .. سلام کرد .. سطل آب ، ماشین ، سطل آب ، هتل.

هتل = ساعت 1215 شب وارد هتل 5ستاره (جان عمه اش!) صدف شدیم .. یکی از آبدارچی های هتل همه ساک ها رو زد رو کولش(ساکایی که 3تایی به زور اوردیم) فرسادمون تو .

اتاق .. ساک ها رو گذاشتیم .. آبدارچی کنسرت محسن یگانه امشب آخرین شبشه؟ .. آبدارچی : آره .. جو گیر شدیم ، سطل آب ، تاکسی ، 675نپمتر جابجایی ، 2تومان! ، سطل آب ، تالار شهر ، 2تا تویوتا یاریس دیگه ، بلیط کنسرت ، گشت پیشگیری (همون ارشاد خودمون) دم در .. سالن گنده و مرتب و عظیم ، نشستیم. (نکته کنکوری : کنسرت ساعت 1 و نیم شروع میشد! تا 3)

محسن اومد ، همه دست دست . محسن نمیخوند میگفت کم دست میزنین .. ملت کف چاشونم اوردن بالا هم با پا کف میزدن هم با دست .. 

محسن شروع کرد 2 3تا غمناک رو خوند. یک کار جدیدش رو هم خوند .. گفت دیگه خودمونی باشین .. بچه ها هم خودمونی شدن .. آخه دل من رو خوند .. همه باهاش خوندیم(3 شو بگیرین من هیج وقت زحمت حفظ کردنش رو به خودم ندادم ) .. همه به وجد اومدن .. باز یک کار دیگه از آلبوم جدید .. بعد نشکن دلمو رو خوند .. همه تقریبا حفظ بودن الا بابا مامان و خاله من .. بعد یه آهنگ شدیدا بکوبش رو خوند(طوری شدید بکوب بود که نوازنده ها رفتن کنار آهنگ جدا پخش میشد .. خودشم یک کلاسی گذاشت گفت واسه قلبش بده) .. خواهش هم کرد که از سر جامون بلند نشیم مگرنه خواهر و مادرش رو پیوند میدن .. آهنگ شروع شد .. همه دسا بالا بود .. نور پردازی خدا .. فلشر .. هااااااا بیووووووووووو ... .. فکرش آدم رو جوگیر میکنه .. (کیفیت صدا و نور پردازی اینا عالی بود) .. سطل آب ، سطل آب بیشنر (تاکسی گیرمون نیومد) ، نیم ساعت پیاده روی تا هتل =  شدید ترین شکنجه های زندان گوانتانامو ! amp; .

ساعت 4 خوابیدیم .. ساعت 8 خالم و رضا مورد عنایت قرار دادن .. ساعت 9 صبحانه .. 10 لابی ..  مامان اینا نتونستن بیان غواصی .. زنا نمیشه از وقتی محمود شده رییس دولت .. سطل آب .. مدرسه غواصی .. یک دوست جدید تهرانی که از تو هتل با ما میخواست بیاد غواصی (که بچه ی مشهد بود ، مگرنه با تهرانیا آبمون تو یک جوب نمیره ، نه اونا ما رو آدم حساب میکنن نه ما اونارو (شوخی)) .. مایو پوشیدیم (مایو من کش نداشت ! آرمان ترتیب کشش رو داده بود قبلا ؛ ولی پوشیدمش چون گفتم میره زیر لباس غواصی) .. منتظر موندیم .. یک فانا یخ زده ورداشتم .. درش رو باز کردم .. انفجار .. از بالا تا پایین چکنه شدم ..! وارد یک اتاق کولر دار شدیم منتظر آموزش..

یک عضله اومد تو .. آموزش داد .. آموزش = تجهیزات ، تنفس ، ماسک ، اشاره های زیر آب (زیر آب نمیشه حرف زد مثل کر و لال ها) و یک فاجعه --> به خاطر وضع هوا با همین مایو ها کارتون راه میفته پس لباس بهتون نمیدیم، آرمان میکشمت! واسه چی پارسال کش مایو من رو کشیدی تو استخر؟؟!(لباس برای تنظیم درجه حرارت بدن هست) !!! .. سطل آب ، محل غواصی .. این کپسول با جلبقش رو انداختن رو کولمون .. زندگی شد اسلو مشن ! سنگین بود .. تو آب خوب شد ..سرب هم بهمون وصل کردن که بریم زیر آب .. نفس کشیدن هم از دهن بود (یک چیز کلفتی کردن تو دهنمون ).

غواصی = هر دو نفر یک مربی (4نفر بودیم شد 2تا مربی) .. دو نفر دست هم رو میگیرن و خوشبختانه خوشبختانه اصلا از دست تو شنا کردن استفاده نمیکنن (من مایوم رو می گرفتم باهاش!) و اون مربی هم بالای دو نفر هدایتشون میکرد .. ماهی های رنگی ، مرجان ها ، ماهی های دسته دسته .. یک جا غذا بود رفته بودن دورش .. دنیایی بود .. 

 سطل آب (این بار کور خونده همون که سطل آب میریخت رومون چون خودمون خیس بودیم ) ... تاکسی .. هتل .. ناهار تموم شده .. ! .. ساندویچ .. خواب تا الان ..

امشبم کنسرت گروه آرین هست .. مام میریم (فحش اینا ندین)..

راسی .. کیش پس از یک روز = خیابونا خلوت ، ماشین ها عالی ، تو هوا عالی بیرون هوا مذخرف(هوا به آهستگی مورد عنایت قرارت میده) ، واحد پول = 1000تومانی، شب ها مثل روز روشن و ساختمونا شیک . و دریای بی نظیر ..

من باید برم دیگه .. خدافظ فعلا .. :>

نوشته شده در تاریخ شنبه 1387/6/2 ساعت 21.32

گفته ها (12) ...


مغز یا من...

آیا انسان در اختیار مغزش است یا مغز انسان در اختیار اوست ؟ ...

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1387/5/21 ساعت 16.58

گفته ها (24) ...


تزیین زندگی..

زندگی رو با صرف بازه های 10 ثانیه ای (3ثانیه فکر + 7ثانیه عمل) میشه تزیین کرد ..

یک ققسه کتاب خونت جای اضافی داره --> 3ثانیه : عکس مامانم(یا مامان بچه هات) رو میذارم این جا   7ثانیه : آلبوم رو باز میکنی یه عکس مامانت رو کش میری میذاری اونجا

تصویر پشت زمینه ی میز کار رایانت () رو نمیدونی چی بذاری ؟ .. عکس یک آدم special رو میذاری(!) .. 

برای موبایلت عکس اون روز که رفتی پیکنیک که کلی حال داد رو میذاری .. 

اول دفترت یک شعر که خیلی دوس داری بنویسی ..

رو در کمد رو بکنی پر پوستر ..

نقاشی بکشی بزنی به دیوار ..

برای هرکی دوس داری الکی کادو بگیری ..

یک گل بکاری تو باغچه ..

از این ستاره شبرنگا بزنی بالای تختت که شبا نور بده ..

....... تزیین کنی زندگیت رو -- وقتی زندگیت میتونه تزیین شده باشه چرا نباشه؟ .. :>

نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 1387/5/17 ساعت 23.

گفته ها (7) ...


در تفکر..

 

 

 

فعلا تا پست بعدی من پیشنهاد میکنم اون بازی رو بکنیم (چون الان تو فکرشم!).. هر کره سگی() هم جر زد یه کار میکنم نتونه رو این پست گفته بده .. (بی زحمت بازی رو به پای کامپیوتر نکشونین..3کلمه معنی دار نه بیشتر)

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 1387/4/29 ساعت 15.06

گفته ها (43) ...


در نظر داشتن همه چیز!...

سلام به همه ..

امروز(الان که این پست رو میفرستم 3روز گذشته از این موقع) داشتم به این فکر می کردم که :

به نظر میاد تصمیم هایی که میگیرن/کار هایی که آدم ها می کنن در یک موقعیت بهترین تصمیمیه که می تونن بگیرن/کاریه که میتونن بکنن ... الان براتون توضیح می دم ..

فرض کنید یک انسان می خواد الان یک تصمیم بگیره/ کاری بکنه.این آدم در طی چندین سال زندگی و هزارتا شرایط مختلف به این جایی که الان هست رسیده .. و الان که داره این تصمیم می گیره هزارتا جریان داره تو سرش می گذره و این برآیندش میشه تصمیمی که الان می خواد بگیره.

  میدونین این من رو یاد چی میندازه ؟ ... یاد مارکی دو لاپلاس میندازه .. که میگه اگه ما موقعیت و سرعت همه ذرات جهان رو در یک لحظه بدونیم ، قوانین فیزیک این امکان رو میدن که حالت جهان رو در هر لحظه ی دیگه تو گذشته یا آینده پیش بینی کنیم ..

از این لحاظ که ما اگه همه ی شرایط موجود (دغدغه ها، گذشته، و کلا آنچه بر او گذشته و بهش فکر میکنه و فشارایی که روش هست و از چیزایی که خوشحال هست و کلا هرچیز که روی حال تاثیر میذاره) روی یک آدم رو بدونیم ، می تونیم بفهمیم الان چه تصمیمی می خواد بگیره ..

اینجا من می دونم مخالف دارم ، ولی بذارین یک مثال بزنم : فرض کنید قلی فردا امتحان ادبیات داره ، و تصمیم درست هم (مثلا ) این هست که بره بشینه ادبیات بخونه ، ولی قلی یک بچه ای هست که درس خون نیس(به خاطر دبستانی که میرفته ، به خاطر دوستایی که داشته و به خاطر هزارتا شرایط دیگه) پس الانم مثل همیشه میگه ولش کن بابا ... و نمیخونه و صفر میشه و میفته و ترک تحصیل میکنه و معتاد میشه و...(می خوام تاثیر یک اتفاق رو بگم، و اینکه هر کاری که می کنیم دلیل داره ، اون هاییشم که به نظر دلیل نداره یک دلیل بسیار ریز و باریک در گذشته یا حال داره ، به هر حال میشه پیش بینی کرد در شرایط ایده آل..)

خوب حالا از این حرفایی که زدم 2تا نتیجه میخوام بگیرم ..

اولیش اخلاقی هست .. اگر شما باور داشته باشین که کارایی که مردم می کنن با توجه به شرایطیه که براشون پیش اومده از گذشته تا کنون (مثلا یکی پا میشه میره دوست دختر یک نفر دیگه رو قاپ میزنه در حالی که با 100تا دختر دیگه دوسته ، یا مثلا یک نفر که بهت فحش میده ، یا مثلا یک نفر که 17 18 سالشه و یک کارایی میکنه که بچه 10ساله هم نمیکنه یا هزارتا چیز دیگه که میتونه تا حد خیلی زیادی آدمارو ناراحت کنه...) دیگه زیاد به خودتون سخت نمی گیرین و درسته که ناراحت میشین ولی از این ناراحت میشین که بیچاره چه زندگی داشته که این حرکت رو انجام داده و حتی دیگه اگه خیلی به این مسئله باور داشته باشین میرین حتی کمکش هم میکنین و دستش رو میگیرین و یک شرایطی براش درست میکنین که شرایط قبلی رو کمی خنثی کنه.

دومیش غیر اخلاقیه .. فلسفیه شاید، نمیدونم ..

آیا طبق این پست و قابل پیش بینی بودن کارهایی که آدم ها میکنن به نظرتون نمیاد که دنیا جبره ؟.. ..(من نظرم رو در این رابطه نمی گم چون می خوام روش بحث کنیم )

 

(منشا این پست-->  یک نفر بهم گفت : تو چطوری به خودت اجازه میدی در مورد بقیه  قضاوت کنی ؟؟!  )

...

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1387/4/17 ساعت 21.54

گفته ها (103) ...


دیروز (جلال ذولفنون)...

سلام

... پست قبلی رو خط گرفتم چون بسیار احمقانه بود ... یعنی من دیروز فکرش رو کردم دیدم دلم نمی خواد آدم دیگه ای باشم یا مامان بابام کسای دیگه ای باشن ...

دیروز رفتیم کنسرت استاد جلال ذوالفنون ... :

ساعت 645 از خونه اومدم بیرون که برم یک سری برگه کپی بزنم. رفتم کوشا(مرکز کپی(اگه الان مهندس بود ، می گفت مارکوپلو آمریکا رو کشف کرد مام کوشارو )) . 3 سری از اون برگه هایی که داشتم می خواستم برای همین یکم معطل شدم. تو این 10 دقیقه ای که اونجا وایساده بودم 2تا دختر اومدن با ماماناشون: دختر اولی استرس داشت شدید، اعصاب مامانش هم خورد بود. احتمال میدم یک دعوایی کرده بودن با هم ... خلاصه اومدن ، گقتن جزوه ی اسماعیل پور رو می خوایم ، شیمی. طرف گفت کدوم گروه هستین؟ .. اونام گفتن گروه فلانی. طرف گفت آها بار پیش هم اومده بودین اسمتون تو لیست نبود، این رو که گفت مامان و دختر کفری شدن.. مامان گفت : می خوای فیشی که پول ریختم به حساب رو نشونت بدم ؟؟.. خلاصه جزوه رو براشون اورد ، منم از رو فوضولی هی نگا می کردم ببینم چه شکلیه جزوهه ...

چند دقیقه دیگه گذشت ، احسان اومد .. احسان همسایمون هست ، از 6سال پیش که میرفتم تو کوچه باهاش بازی می کردم () تا الان ندیده بودمش!! چه همسایه ای... از معدود آدم هایی هست که هم سنم هست ولی توی مدرسم نیست .. ازش پرسیدم چه خبر و اینا ، گفت اومدم جزوه عبادی بگیرم، پرسید چه مدرسه ای میرم .. منم مثل همیشه توم این جدال به وجود اومد--> خدایا بگم تیزهوشان ناراحت میشه بگم شهید دستغیب هم اگه ندونه فک میکنه یک چاقوکشی چیزیم .. گفتم تیزهوشان ، همونطوری که انتظار داشتم قیافش اینطوری شد --> (صدای فحش هایی رو هم که تو دلش داد شنیدم) .. گفت جزوه ی هندسه گروه جمشیدی ، گسسته فلانی ، دیفرانسیل سامتینگ الس ... گرفت و رفت ...

منم این وسط کارم تموم شد و کپی ها رو گذاشتم تو کیفم ، رفتم کنار خیابون: ستاد، ویییییژژژ .. ستاد ستاد ویییژژ ایییه ... وایساد سوار شدم .. یک جوونی بود ... فک کرد کنکور داشتم .. گفت میبینی خیابونا هیچکی نیست همه کنکور دادن رفتن خونه .. گفتم آره دارم میبینم (حالا تو ترافیک بودیم) ...  گفت هرکی امتحان داده بود رو سوار کردم داشت گریه می کرد و می گفتن خیلی سخت بوده (ترجمه : تو چرا اینقد شنگولی ؟) .. منم گفتم آره مثل اینکه خیلی سخت بوده من سال دیگه دارم!!! ... طرف شاخ دراورد .. (دیدم که میگم ، الکی نمیگم) .. پیاده شدم..

بار دومم بود از ستاد با تاکسی می خواستم برم سالن حافظ(بار پیش رسیتال پیانو پارسال بود) .. یادم بود باید برم فلکه گاز ، اونجام وایسم بگم حافظ.. به یکی از تاکسی ها گفتم فلکه گاز (توجه کنین این تیکه صدای ویییژژ نمیاد چون تاکسیا وایساده بودن) .. کلش رو یک جوری تکون داد که یعنی بپر بالا (اگه تونستی کلت رو اینطوری تکون بدی) ..سوار شدم .. ی نفر دیگه اومد گفت چهار راه حافظیه ، طرف باز سرش رو همونطوری تکون داد و طرف پرید بالا .. من یکم با خودم فک کردم 4 راه حافظیه همون سالن حافظ یا نیس .. بعد برگشتم بهش گفتم سالن حافظ هم مسیرتون هست .. سرش رو یک جوری تکون داد که یعنی آره خنگ خدا 4راه حافظیه همونجاس که سالن حافظ هست.. منم :"> .. قر قر قر ایییییم .. تو راه وقتی از رو اون پل که روش مهتابی گذاشتن (که من همیشه برام سوال بود کدوم بی سلیقه ای این مهتابی ها رو گذاشته اینجا!) بودیم ازش پرسیدم 4کورس میشه؟ .. سرش رو یک جوری تکون داد که یعنی نه 3 کورس میشه .. مسلما من نفهمیدم منظورش چیه(چه انتظارایی دارینا!!)..گفتم میشه بفرمایین ؟ .. بالاخره آقا به خودشون زحمت دادن گفتن: نه 3 کورس... 200 رو دادم ... وقتی رسیدیم اونجا ، پیاده شدم گفتم مرسی خدافظ، دیگه نگاش نکردم ، چون به خودم گفتم حتما سرش رو یک جوری تکون داده که یعنی خوش اومدی ..

ساعت 730 بود که من اونجا بودم .. تنها بودم .. زنگ زدم مامان اینا بهشون قر زدم که کجایین دیر میشه ها و از این حرفا .. مامانم اصلا اگه یک ذره هم گوس داد که من چی گفتم ، گفت نون ساندویچی بگیر ! .. من از کفری شدم ولی سعی کردم تو تلفن معلوم نشه : نون ساندویچی برای چی؟؟ .. مامان: مرغ میارم ساندویچ مرغ بزنیم .. من : مامان مگه میخوای بیای پیکنیک !! ؟.. گفت: حرف نزن اونجا 10تا سوپری هست (آمار سوپر مارکت های اینجارو هم داشت ، شمردم 10تا بود!) .. منم یکم فکر کردم دیدم من که بیکارم ، گفتم باشه .. رفتم چارراه .. چراغ سبز آبر پیادش چشمک زن بود! .. گفتم جلل خالق ، حالا چیکار کنم برم یا نرم ؟ .. سرم رو چرخوندم دیدم همه ی چراغاش چشمک زنه!! .. گفتم آها فهمیدم منظورتون اینه که اینا دکوره .... رفتم نون بگیرم ، یک خانوم تو مغازه بود در یخچال رو باز کرد خوب توش رو گشت ، بعد برگشت گفت آب معدنی ندارین ؟ .. طرفم نگاش نکرد گفت طبقه بالا کوچیک پایین خانواده .. برگشتم یخچال رو نگا کردم ! فقط آب معدنی توش بود !!!...

نون رو گرفتم و اومدم بیرون ، 2تا توریست رو دیدم اونور چهارراه ... به خودم گفتم الان میان تو چهارراه قاطی میکنن که باید برن یا نرن ، دیدم هیچی توجهی نکردن و مثل گاو اومدن اینور خیابون ، یکم که نزدیک تر شدن دیدم چینین .. توجیه شدم ...

ساعت 740 بود ، رفتم نشستم لبه ی باغچه های اونجا .. به خاطر کیفه پشتم عرق کرده بود ، درش اوردم .. فک کردم که الان مامان اینا کجا هستن .. یکم دیگه گذشت ، گفتم ببینم میتونم سرم رو یک جوری تکون بدم که یعنی آره بپر بالا  ...چندبار تلاش کردم بعد به خودم گفتم کار احمقانه اییه چون نمیتونم خودم رو ببینم ، که چه شکلی سرم رو دارم تکون میدم .. .. بیخیال شدم .. به مردم نگاه کردم .. جامعه ی ایرانی اونجا بودن : زن هایی که غرق در آرایش بودن ، انسان های مرد نمایی که غرق در جل و روغن بودن .. چندتا خانواده بزرگ که وقتی نگاشون میکردی همشون شبیه به هم بودن .. یک بابایی هم با بچه اش بود ، بچه پسر بود.. تا زانوی باباش ..دستش رو زده بود به کمرش (به حساب خودش مثل آدم بزرگای جدیا) .. به باباش میگفت حالا اسراییل حمله کنه ما باید حس وطن پرستی داشته باشیم بریم جنگ !!! (من هر وقت این منظره هارو میبینم به خودم فشار میارم ببینم وقتی بچه بودم از این کارا میکردم یا نه ..) جالب اینجا بود باباهه هم براش توضیح میداد ..

بالاخاره مامان اینا اومدن و رفتیم تو ...

ما بالکن بودیم .. مثل همیشه به خاطر اینکه ایرانیا اصلا دوس ندارن به قانون های ساده عمل کنن مگر اینکه زور رو سرشون باشه ، معطل جامون شدیم .. (خداییش بالکن حافظ مزخرفه ! شماره صندلی رو پشتش زده ، بعد نور هم نیس که بخونیش) .. نشستیم با رضا. رضا جیگره ، یکی از معدود آدم هاییه که من میتونم راحت باهاش بگم و بخندم ... چون به هرچی که بشه خندید میخنده(یا از ته دل یا الکی که خندیده باشه) و اخمو نیس.. بالاخاره استااااد ذوالفنون و گروه اومدن ... همه شروع کردن به دست زدن ، من سرم رو برگردوندم دیدم بابا پاشده داره دست میزنه ، منم وایسادم .. کم کم همه وایساده داشتن دست میزدن .. حقا که به احترامش باید دستش رو میبوسید ... بعد گفت که : موسیقی ها 2 دسته هستن ، یک دسته تا بعد کنسرت لذتشون با آدم میمونن ، نیم ساعت ، یک ساعت ، یک روز ، یک هفته ... بعضی هم یک لذت لحظه ای هستن .. نمونش هم زیاده .. 

راست میگفت.. شروع کردن به زدن و خوندن .. متاسفانه با نوشتن نمیتونم بگم چطوری میزدن .. فقط بهتون میگم که عالی بود .. عالی .. همه کسایی که اونجا بودن بی اختیار سرشون رو یواش می بردن راست و چپ .. و یاد خاطره هاشون میفتادن احتمالا .. خواننده هم عالی بود ، تخلصش "بامداد" بود ، کلی حس میداد به سالن با صداش .. بعد هر آهنگ همه وایمیسادن به شدت دست میزدن ، یعنی یک طوری بود که من تو هیچ کنسرت دیگه ای که تا الان رفته بودم ندیده بودم ، هر بار صدای دست ها بیشتر میشد.. یک شب کاملا به یاد ماندنی بود برای من ...

3تا آهنگ زدن بعد یک گروه دف اومد .. 4تا آهنگ زدن برامون ، که هر 4تاش مثل هم و مثل هر دف دیگه بود ... نمیدونم چرا همیشه با دف فقط همین آهنگ رو میزنن ، همون مال امام علی ایناس فک کنم .. فقط فرقش این بود که یکیشون یک زنگوله مثلثی دستش بود دینگ دینگ میزد بهش .. .. مزخرف بودن!

دیگه همه نا امید شده بودن ، چون فکر میکرد جلال دیگه نمیات .. حتی چند نفر پاشدن رفتن !! ... اینا رفتن ، یک گذشت ، جلال اومد .. وای همه انگار از ته دل منتظر بودن که بیاد بلند شدن با اشتیاق دست زدن (اگه من رو ول میکردن میگفتم هووورراااا).. 4تا آهنگ دیگه زدن .. خیلی حال داد !! .. و جای همتون خالی بود..

(راستی علی خودمون هم اومده بود !10 سال جوون تر شده بود )

...

نوشته شده در تاریخ 27-06-08

گفته ها (107) ...


10 9 8 7     صفحه ی بعد >>

... Powered By PooYa in Summer 2007 ...